شعر انتظار

موسیقی نمناک باران

تک بیت ناتمام

اینک به یمن مست شدن از نگاه تو

آماده ام که بپرم از پرتگاه تو

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد امین پور  | 

دوباره ديدمت...


دوباره ديدمت... تو با حضور نازت انگاري

دلت مي خواست از تنديس گل ها پرده برداري


چه ذوقي داشت حتي لحظه‌اي حسن تو را ديدن

كه مثل سروها سرسبزي و چون جوي‌ها جاري


دل من كه پر از احساس‌هاي ناب رؤيايي است

نمي‌دانم ولي آيا تو هم حسي به من داري؟


شكوفا مي‌شوي هم در سلام و هم خداحافظ

هميشه در بلند قامتت لبخند مي‌كاري


دو فنجان از نگاهت مدتي شوق مرا كافي است

كه شرم و شوق را در چشم‌هايت توأمان داري


ولي شايد تو اصلاً هيچ هم عين خيالت نيست

كه داري بر سرم باراني از احساس مي‌باري


ولي شايد تو روزي مي‌روي يا رفته‌اي اصلاً

و من هم مانده‌ام با زخم‌هايي كهنه و كاري


ولي من دوست دارم بشنوي آهنگ شوقم را

كه من مي‌دانم اين آهنگ‌ها را دوست مي‌داري


عجب دردي است ساكت بودن و در خويش فرسودن

تو كه داناي دردي داروي درد مرا داري؟!


24 و 25 دي 1391

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط محمد امین پور  | 

طراوت

با این طراوتی که تو داری به دلبری

سهل است دل، که جان من از دست می رود


ساکت در این قطار هیاهو نشسته ام

از پیش چشم، هر چه جهان هست می رود


صحرا و کوه و جنگل و دامان دشت و رود

این کاروان چه سرخوش و سرمست می رود


من بی تو مثل برگ خزان دیده ام که باد

راحت مرا گرفته سر دست، می رود


خرداد 91

+ نوشته شده در  ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط محمد امین پور  | 

در زلف كمند تو كرامات بلندي ست ...

در زلف كمند تو كرامات بلندي ست

در باب وفاي تو روايات بلندي ست

 

چون سلسله زلفي كه فشاندي به نشابور

در مصحف سيماي تو آيات بلندي ست

 

نوري ست كه تا هفت فلك تيغ كشيده ست

در بارگه طوس چه مشكات بلندي ست!

 

كوتاهتر از قامت شاهنشهي توست

هرچند در اين صحن، رواقات بلندي ست

 

اين جلوه سرا، طاق طلا، گنبد زرين

عكسي ست كه آيينه‌اي از ذات بلندي ست

 

از عمر ابد خوبتر اين لحظه ي با تو

در معركه شوق تو آنات بلندي ست

 

دست و نظرم هر دو به لطف تو بلند است

هم در دل كم حوصله حاجات بلندي ست

 

شاهانه قبولم كن و اذنم بده اي شاه

چون من نه، تو را شأن و مقامات بلندي ست

 

من حلقه زن باب تولاي تو هستم

در حلقه لطف تو عنايات بلندي ست

 

مهر 1390


+ نوشته شده در  سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط محمد امین پور  | 

افتان و سوزان و خيزان ...

مي ريخت از لحن مادر، سوز غريبانه دل:

"جانا عزيزي تو ما را، اي نازدردانه دل


جانت عزيز است ما را، اما ز جان تو جان تر

مهري كه از دين و ميهن، داريم در خانه دل


آنك كه آن دشمن دون، آورده بر ما شبيخون

وقت است امضايي از خون، بر عهد مردانه دل"

**

مي رفتي و بانگ مادر، پيچيده در گوش جانت

ايمان در رخ عيانت، گنج نهانخانه دل


مي رفتي و از نمازت، جوي مناجات جاري

مُهر تو از تربت عشق، تسبيحت از دانه دل


در شطّ شور حسيني، گم كرده انگشتر جان

در خُمّ خمر خدايي، افتاده پيمانه دل


شوق رهيدن پريدن، آتش به بالش فكنده

پرپر زنان سينه ات را، مي كوفت پروانه دل

**

خمپاره بيهوش سويي، خون مي زند جوش سويي

تنها شكسته سبويي، مانده ز ميخانه دل


"برگرد، برگرد" گويان، رفتند آن اوج جويان

تو ماندي و بال بيجان، خشكيده بر شانه دل

**

هرچند بال تو مجروح، هرچند پاي تو بي روح

كش كش كشاندي خودت را، تا بام كاشانه دل


با طاقتي كه نبودت، خوش بود سير صعودت

يك دست بر دوش ديوار، يك دست بر شانه دل


يك چند ماندي ز ياران، خود را رساندي به ياران

بُعد زمان و مكان نيست، در سير رندانه دل


افتان و خيزان و سوزان، دزدانه راهي گشودي

رندانه آخر ربودي، جامي ز خمخانه دل

**

شرحي از آن جان عاشق، ثبت است بين حقايق

خونين چو برگ شقايق، شيرين چو افسانه دل


شهريور 1390-بر اساس مطروحه رهبر انقلاب

وبلاگ مرتبط:

http://matroohe.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت   توسط محمد امین پور  | 

با نرمخويِ خوش سخن خرّمي چو تو

با نرمخويِ  خوش سخن خرّمي  چو  تو

گويا فرشته اي تو و من هم كمي چو تو


بالي بروي دوش خود احساس مي كنم

وقتي نشسته در برِ من همدمي چو تو

**

آماده ي مسافرتِ دور عالم ام

حالا كه روي كرده به من عالمي چو تو


عكسي است از زمين ز فضا، چشم آبي‌ات

جام جهان نما چه عجب از جمي چو تو؟


بايد چو تاج و تخت سليمان به باد رفت

وقتي كه دست داده مرا خاتمي چو تو


خرّم دلم كه يافته اين گنج را به رنج

بيچاره آن دلي كه ندارد غمي چو تو

*

زخمم زدي به اخم، ولي جاي شكوه نيست

حالا كه خنده مي‌زندم مرهمي چو تو


مرداد 90 - تهران

+ نوشته شده در  هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط محمد امین پور  | 

پري

تو از آنِ كه هستي اي پري سيماي گل گيسو ؟

كه گاهي مي روي اين سو و گاهي مي پري آن سو


پري سان مي پري در خلوت انديشه هاي من

نمي دانم چه مي خواهي از اين دالان تو در تو


شبيه سيب كه با گونه هاي سرخ مي خندد

تو شرم و شوق را گنجانده اي در چهره خوشخو


... ادامه دارد

+ نوشته شده در  هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط محمد امین پور  | 

طلوع صبح بهار

تويي كه در نفست مي‌وزد شميم بهار

بيا به كوچه ما، عطر نرگسانه بيار


تو جاودانه‌‌تر از حس آفتاب و درخت

تو عاشقانه‌تر از شوق آب و شاليزار


براي از تو سرودن بهانه لازم نيست

حكايت نفس است و حلاوت تكرار


چه عطري از تو در آفاق من پراكنده ست

كه شعر، مست شده، واژه را نمانده قرار


چقدر شعر من از واژه "تو" لبريز است

چقدر ذوق من از انتظار تو سرشار


چقدر بي تو نفس مي‌كشم؛ دريغ از من

چقدر خسته ام از اين هواي تيره و تار


چه مي‌شود كه بيايي؟، چقدر رويايي است

در اين سياه زمستان، طلوع صبح بهار


28 ارديبهشت 90

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط محمد امین پور  | 

آن سفر كرده

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش


دلم براي تو تنگ است اي غريب ترين

تو اي حبيت ترين و تو اي نجيب ترين


خدايا موعود مهربان ما را برسان

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط محمد امین پور  | 

بهار مبارك باد

عرق‌فشانی آن گلعذار را دریاب

ستاره‌ریزی صبح بهار را دریاب

درون خانه، خزان و بهار یکرنگ است

ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب

صائب تبريزي

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت   توسط محمد امین پور  | 

نكته

چقدر ناز سروده حضرت حافظ!!:
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست
+ نوشته شده در  هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت   توسط محمد امین پور  | 

بهانه بودن (براي حضرت موعود)

بر روي دوش اسب سپيده، مي‌آيي اي سوار سبكبار

از كوچه‌هاي شب زده ي راز، تا جاده‌هاي روشن بيدار


مانند قطره‌اي كه به دريا، افتاده روز گريه‌ي باران

در حلقه‌هاي عشق اسيرم، در لحظه‌هاي آبي ديدار*


وقتي به شهر ساكت پاييز، مي‌آيي اي بهار دل‌انگيز

از عشق تو تمام درختان، سر مي‌كشند از سر ديوار


وقتي كه چون بهار بيايي، دنيا پر از طراوت عشق است

از بوسه‌هاي روشن باران، بر گونه‌هاي سبز علفزار


بر باد مي‌رود سر ظلمت، وقتي سپيده‌ي تو دميدهَ ست

همچون كلاغ در شب طوفان، بر دوش موج جوش سپيدار


بگذار صد غزل بسرايم، از يادت اي بهانه‌ي بودن

ياد تو مثل نغمه‌ي حافظ، دور است از ملالت تكرار

----------

* وقتي قطره اي روي سطح آب مي افتد، حلقه هايي دور آن تشكيل مي شود.


سروده در تيرماه 1378

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت   توسط محمد امین پور  | 

من به تو فكر مي كنم...

من به تو فكر مي كنم، با همه ي بهانه ها

آه كه فارغي تو از، اين همه عاشقانه ها


هم نفس ستاره ها، آه كشيده ام تو را

شيشه شب كدر شد از ، آه من و ترانه ها


صبح كه آفتاب چون، كودك شوخ خنده رو

مي دود از كناره ها، مي پرد از كرانه ها


شب كه سوار مي شود، ماه به دوش ابرها

ماه كه دارد از رخ روشن تو نشانه ها


هر چه ستاره ديده اي، هر چه نفس كشيده اي

من به تو فكر كرده ام، با همه ي بهانه ها


يكشنبه 10 بهمن 1389

+ نوشته شده در  دهم بهمن ۱۳۸۹ساعت   توسط محمد امین پور  | 

براي آب آور تشنه لب

دريا ميان جو

وقتي كه به جستجوي تو رفت اي آب

دريا به ميان جوي تو رفت اي آب

يك جرعه هم از لبش نصيب تو نشد

بگريز كه آبروي تو رفت اي آب


درياي تشنه

اينجا همه چيز، رود حتي تشنه ست

دشنه به سرشك زخمت اينجا تشنه ست

اي تشنه لبي كز لب آب آمده اي

بر تشنه لبانت، لب دريا تشنه ست


سروده شده در فروردين 1379-عاشوراي حسيني

+ نوشته شده در  سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت   توسط محمد امین پور  | 

ثانيه ها

اي كه نظاره مي كني، اين دلِ دلشكسته را

بي تو شماره مي كنم، ثانيه هاي خسته را

 گرچه تو دل نبسته اي، گرچه دلم شكسته اي

من به خدا كه نشكنم، عهدِ‌ ز تو نبسته را*

---------

* عهد ز تو نبسته: عهدي كه تو نبسته اي، عهد يك طرفه


سروده شده در 22/دي ماه/1389


+ نوشته شده در  بیست و دوم دی ۱۳۸۹ساعت   توسط محمد امین پور  | 

مطالب قدیمی‌تر